X
تبلیغات
یاضامن آهو

یاضامن آهو

من از مصاحبت با آفتاب می آیم کجاست سایه؟؟؟؟؟؟؟

یا ضامن اهو

کبوتر دلم را پر می دهم سوی گنبد طلاییت و با دستان پاییزی ام از حوض زلالت وضو می سازم تا از دشت سخاوتت ستاره بچینم.

از شبنم خفته بر حاجتهایم و ذکر یا ضامن اهو ، سجاده ای می بافم به بی رنگی نور و عطر شبانه های نیاز، به یاد تو قاصدکی میشوم نشسته بر لبهای ترک خورده انتظار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 9:2  توسط فهیمه  | 

نگاه تازه

نگاهی تازه

رویایم را به هم میزند

و خواب از چشمم

میرباید

خاطره های مرده را

به گور میسپارم

و کنار خستگی مفرط

عشق را می بوسم

بر پیشانی این خاک

بی بهانه

نامت را حک خواهم کرد

بی که تردیدی

دستانم را بلرزاند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 8:54  توسط فهیمه  | 

دل سنگ

واست تو سینه باز تنگه دل من

                                                  به پات مونده چه بی رنگه دل من

نبرده یاد تو هرگز ز خاطر

                                             مگه مثل دلت سنگه دل من

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:0  توسط فهیمه  | 

بر ساحل انتظار...........

ادینه دیگری شد و باز چشم انتظار امدن مسافر عزیزمان هستیم، اما خبری از امدن او نیست. کسی میپرسد ظاهر مسافرتان چگونه است؟

شاید ما او را دیده باشیم ومن میگویم او زیباترین زیبایان است، او دارای چهره ای گندمگون ،نگاهی نافذ،پیشانی بلندونورانی و قامتی رعناست. او عصاره تمام خوبیهاست،او مهربانو عاشق است. او با کوله باری از مهرو محبت و عدالت می اید.

ایا او را دیده ای؟؟ وپاسخ می دهد: خیر

من میدانم او میاید . منتظر باش!

او تک سوار سبز امید از نسل اخرین پیامبر (ص) خداست که سوار بر اسب عشق ومحبت می اید و بر یک دستش پرچم عدالت وخونخواهی حسین (ع)وبر دست دیگرش ذوالفقار عدالت پرور علی(ع).

پس باید چشم انتظار ان سوار باشی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 8:59  توسط فهیمه  | 

یه ترکه میره مسا بقات رالی . سر راهش مسافر سوار میکنه 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 9:2  توسط فهیمه  | 

بی تو....

زیبا تر از هر روز امروز نگاهم کن

هر فصل خزان بودم، اکنون بهارم کن

بی تو در این خانه پیچد هوای تو

در سر صدای تو ، در دل نگاه تو

اخر نمیایی، من اه و ویرانی

پایان نمی گیرد این شام ظلمانی

در خانه ام شمعی، روشن نگشت از تو

امشب نشد روشن ، نور طلوع تو

اخر صدای من، راهی به جای برد

اما تو نشنیدی،دیشب صدایم مرد

دل در هوای تو، زخمی همه از دوست

زخمی نمیبندی، خنجر نزن ای دوست...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 8:58  توسط فهیمه  | 

خواب رویاها

و میدانم تو پایانی برای برگ ریزان منی

ای تو بهار تازگی ها

کز سر انگشتان تو، جان دیگر می گیرد این

تفتیده جان جای جای از غصه ما لامال

و تو امید را با یک نگاهت زنده کن

ودر چشمهای بی نصیب از خواب رویاها

ویک شب، زندگی در چشمهای من

به شوقی تازه کوچد

دوباره میتراود ذره ذره در وجود من...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:2  توسط فهیمه  | 

بدترین گناه این است که کسی که تو را راستگو می پندارد دروغ بگویی.        شکسپیر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:1  توسط فهیمه  | 

تنهایی..........

امشب چقدر احساس تنهای می کنم . احساس می کنم

خدا وقتی تنهایی را می افرید، حجمش را به اندازه زندگی

من طراحی کرد. تنهایی دردناک من، معنای واقعی مرگ

تدریجی است و من امشب، تنهای تنهایم. او برایم حرف

می زند ومن احساس می کنم سکوت جایی بهتر از

لبهایم پیدا نکرده که اینگونه بیتوته کرده.

امشب در خلوت شاعرانه ام مهمان دارم .مهمانی به 

بی کسی تنهای.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 16:1  توسط فهیمه  | 

با چشم تو یگانه

ویرانه باد

اشیانه باد

که داغ بال شکسته را

بر دلم نهاد

ویرانه تر باد

اصالت پرنده اصالت بال است

چه فرق که چینه خور کدام است

و رهیده قفس کیست؟

به پرندگان مدادی چه اعتبار

که خون سرخ در رگان ابی شعری

گذر نمی دهند؟

اصالت پرواز

تلاطم بال است

.......این بس مرا که افتابم

با چشم تو یگانه

واسمانم

سر پناه عشق توست

با من باش ای عزیز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 15:26  توسط فهیمه  | 

بهترین دوست.......

ان هنگام که دوست داری کسی به یاد تو باشد ،به یاد من باش که همواره به یاد تو هستم..... 

                                                 از طرف بهترین دوست شما:خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 15:25  توسط فهیمه  | 

زیباترین اتفاق شاعرانه....

من همان بارانی ترین عابر کوچه باغ نگاه توام که هر شب

مرا به صبح میرسانی.

من همان بارانی ترین شاعر ایه های مهربان چشم توام

که هر صبح مرا تا معراج رنگین کمان شاپرک ها می بری.

من همان تا همیشه قصیده گوی ترانه های رنگین توام که

دفترم از بوی تو لبریز عطر اقاقی است و تو همان اخرین

تکیه گاه خستگی های من .... همان تنها پناه اخرینم .

همان اتفاق شاعرانه قلبم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:29  توسط فهیمه  | 

جوک

از پشه می پرسند:                         

چرا زمستان ها پیدات نیست؟!

جواب میدهد :

نیست تابستون ها با من خوب رفتار می کنین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:9  توسط فهیمه  | 

جوک

از پشه می پرسند:                         

چرا زمستان ها پیدات نیست؟!

جواب میدهد :

نیست تابستون ها با من خوب رفتار می کنین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:9  توسط فهیمه  | 

از پشه می پرسند:                         

چرا زمستان ها پیدات نیست؟!

جواب میدهد :

نیست تابستون ها با من خوب رفتار می کنین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:8  توسط فهیمه  | 

دلتنگی...

کوچک که بودیم چه دلهای 

بزرگی داشتیم اکنون که

بزرگیم چه دلتنیم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:59  توسط فهیمه  | 

بهترین دوست....

ان هنگام که دوست داری کسی به یادت باشه به یاد من باش که همواره به یاد تو هستم .                 از طرف بهترین دوست شما  :خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 15:33  توسط فهیمه  | 

برف وباران................

برف نو، برف نو، سلام، سلام
بنشين، خوش نشسته ای بر بام

پاکی آوردی ، ای اميد سپيد
همه آلودگی ست اين ايام

راه شومی ست ميزند مطرب
تلخ واری ست ميچکد در جام 

اشک واری ست ميکشد لبخند
ننگ واری ست ميتراشد نام

شنبه چون جمعه، پار چون پيرار
نقش همرنگ ميزند
رسام


مرغ شادی به دامگاه آمد
به زمانی که بر گسيخته دام !

ره به هموار جای دشت افتاد 
ای دريغا
که بر نيايد گام !

تشنه آنجا به خاک مرگ نشست 
کآتش از آب ميکند پيغام !

کام ما حاصل آن زمان آمد

 که طمع بر گرفته ايم از کام

خام سوزيم الغرض بدرود !
تو فرود آی برف تازه، سلام ! *

 

 

* احمد شاملو*

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:17  توسط فهیمه  | 

باد و باران.....................

 

باد آمده بود ، باران زده بود : شب تر ، گل ها پرپر.

بویی نه براه.

ناگاه

آیینه رود ، نقش غمی بنمود : شیطان لب آب. *

 *سهراب*

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:15  توسط فهیمه  | 

به سراغ من اگر مي‌آييد،
پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ‌هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي‌آرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شن‌ها هم، نقش‌هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي‌آيد.
آدم اين‌جا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي‌آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.

                                       سهراب سپهری

راستش رو بخواید سهراب سپهری تو این شعر حرف دل من رو گفته

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 17:36  توسط فهیمه  | 

هرگز عشق رو گدایی نکننچون هیچ وقت چیز با ارزش به گدا داده نمی شود

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم

در وادي عشق عقل را جايي نيست جايي که دلت رفت دگر پايي نيست دست و چشم و گوش هر دمي گويند بهر دلت جز عشق دوايي نيست

بنام خداي عاشقان: كاش مي شد عشق را تفسير كرد/ كاش مي شد عمر را تكثير كرد/ روي اين گردونه نا مهربان/ گرمي مهر تو را تصوير كرد

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بيچاره از اين عشق سوختن آموخت فرق منو پروانه در اينست پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 17:6  توسط فهیمه  | 

جوک.......................

از يه نفر ميپرسن: چرا قرصهات رو به موقع نمي خوري؟ ميگه: مي‌خوام ميكروبها رو غافلگير كنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:18  توسط فهیمه  | 

در سایه ماه مبارک رمضان.............

...پروردگارا! آنچه در نيت ماست، آنچه بر زبان ماست و آنچه در عمل ماست، همه را براى خود و در راه خود قرار بده و آنها را از ما بپذير. پروردگارا! ما را به معناى حقيقى كلمه در خدمت اسلام و اهداف اسلامى قرار بده. پروردگارا! ملت ما را روزبه‌روز به عزت علمى و عملى بيشتر نايل بفرما. پروردگارا! قلب مقدس ولى‌عصر (ارواحنافداه) را از ما راضى كن. پروردگارا! اين ساعات و اين روزها و شبها و ايام مغتنم و اكسيرى ماه رمضان را براى ما، براى دلهاى ما، براى بصيرتهاى ما، براى جانهاى ما و براى عمل ما ان‌شاءالله مبارك بگردان و توفيق بهره‌مندى از ضيافت خود را در اين ماه به همه‌ى ما عنايت كن.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:29  توسط فهیمه  | 

هر کس......

هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا دوست جدا مشکند 
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
من در عجبم دوست چرا میشکند
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:26  توسط فهیمه  | 

حس غریب

اتفاقهای ساده همیشه زود میگذرند.

عکسهای فرسوده خاطره های جوانی را به رخ می کشند.


کسی انسوی سرزمین اشتی موسیقی باران را زمزمه میکند...
اما من هنوز فرسنگها راه با بودنت فاصله دارم.


می اندیشم:شاید اگر سیبی سرخ از درخت همسایه بر گرد این کهنه زمین فرو افتد با کدامین رود هستی ؛به دریا میرسد؟


حرفهایم که تمام میشوند میدانم که از لحظه ای تنگ بر دروازه عشق وارد شدم!


همیشه فکر میکنم تا روزهای بودن و رفتن چند عقربه فاصله است که هنوز در انتظارم؟


من تو را در انتظارم...با چشمانی اشنا...از گذشته ای نزدیک...
تا حس غریب دوست داشتن...


هنوز هم سرمست فصل پنجم دیدگان توام...


من از پشت فصل زمستان می ایم


دستان بهاریت را به من بسپار تا تمام زندگیم را به سپیدی صداقت پیوند زنم.


وقتی اولین لبخند از لبانت می گذرد


دوباره اشکی زلال از چشمانم می جوشد


اری ...احساس دوست داشتن اسان نیست!

همین حس غریب؛ ماه را بر چارچوب پنجره تنهاییم مهمان کرد.
                                                                   نامت را فریاد خواهم زد...
            نازنینم!
                     دوست داشتن اسان نیست

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:26  توسط فهیمه  | 

نمی خواهم بگویم که تو بی وفا هستی چون تو معنی وفا را به من اموختی

 

هنگامی که تو از میان شکوفه هی گیلاس به من خندیدی من عاشقی را با تمام وجود احساس کردم.

 

هیچ گاه نخواهم گفت که عاشق نبودی زیرا کسی که عشق را به قلب سنگ من وارد کرد نمی تواند عاشق نباشد.

 

اه دلم گرفته عزیز دلم عجیب گرفته

 

باهیم میل به رفتن دارد در ماندن نابودی می بیند

 

 دلم تنگ است دلم سخت تنگ است

 بری

اقیانوس بی انتهی چشمیت. می دانم می دانم که دیگر به من فکر نمی کنی می دانم تمام دلتنگی هیم بیهوده است و تو با

 

برواز به سوی او که حتما بهترین بهترین هاست قلبم را در زیر خرواری خاطرات خزان زدهی گذشته مدفون ساختی .

 

به تو فکر می کنم با قلبی خونین ودلی شکسته .

 

دوستی می گفت

 

 خاطرات شیرین گذشته تلخ ترین غم امروز است

 

 وامروز در ین ساعت فریاد میزنم ای کاش عاشق نبودم

 

 *************************************

و بدانیم که زندگی و عشق یکی است و حقیقتی است جاودان و بی پایان، و فکر نبخشیدن خلاء و شکافی در اعماق قلب ما ایجاد می کند ، که نه فقط باعث احساس اندوه و خسارت می شود، بلکه ما را از تجربه عشق و آرامش درونی نیز باز می دارد. این شکاف ، پیوندهای انسانی را می گسلد و ما را از یکدیگر جدا می کند و مانع از ارتباطات معنوی هر یک از ما با دیگری می شود.

برای دل سپردن به صدای سخن عشق اراده و اختیار داریم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:22  توسط فهیمه  | 

آفتاب ....................

من به دستی که مرا

پر دهد از این قفس گمنامی، محتاجم

و به نوری لب ایوان سیاهیهایم

من به تو محتاجم

به تو ای سبز ترین قصه عشق

که در اندیشه اوهام زمان می چرخی

و مرا

گاه به سر حد جنون میرانی

من به تو محتاجم

من به تو محتاجم...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:22  توسط فهیمه  | 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرحمی

دست در دستان تو دارم همی
دوستت چون جان خود دارم همی
دوری از من خواب می‌بینم تو را
عاشقانه اندر آغوشت، می‌گریم همی
در خیالم جلوه‌‌ی رویای توست
روز هم گویی که در خوابم همی
یادم آید روزهای خستگی
خستگی‌را  دستت آمد مرحمی
از تمام زندگی نالان بدم
زندگی را تا همیشه همدمی
این خیالی خام بود آه ای دریغ
کردیم افسون و اکنون بی غمی
سر به بالش می‌گذارم بی گناه
خواب در چشمانم نمی‌آید همی
خواب را بر بستر گرمم صدایش می‌کنم
در دو چشمش راز ها بینم همی
خاطراتی در میان کوچه باغ
اشک در چشم همچو خون آمد همی


+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:20  توسط فهیمه  | 

من خدای تازه می خواهم !!!

گرچه او با آتش کفرش بسوزاند سراسر ملک هستی را

 

یا که او رونق دهد بازار ظلم و بت پرستی را

 

من از این دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر!

 

  گو بگیرندم   

 

          بسوزندم

 

                 گو بدار آرزوهایم بیاویزند

 

                     من ازین دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر

 

من ازین دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر

            HydroForum® Group                              HydroForum® Group

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:18  توسط فهیمه  | 

بدون شرح.................




این ها همه بستگی به شما دارد..............

یک شعر می تواند در یک لحظه بدرخشد.

یک گل می تواند یاداور یک رویا باشد.

یک درخت می تواند اغازگر یک جنگل باشد.

یک پرنده می تواند قاصد و پیک بهار باشد.............



یک لبخند می تواند اغازگر یک دوستی باشد.

یک دست دادن صمیمی می تواند روح و جان ما را به درجات بالا ببرد.

یک ستاره می تواند راهنمای یک کشتی در دریا باشد.

یک وازه می تواند سازنده یک هدف باشد...................



هر سفر باید با یک فدم اغاز شود.

هر دعائی باید با یک کلمه شروع شود.

امید داشتن روح و روان ما را تازه می کند...............



حالا می بینید اینها همه بستگی به شما دارد.....
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:15  توسط فهیمه  | 

کاش کلمه ای به نام جدایی وجود نداشت...

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالها هست که در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

میدهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

خانه کوچک ما

سیب نداشت                                                                       

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:13  توسط فهیمه  | 

عشق ناتمام

آدما اشک منو نمی بینن

گریه ی بی صدا خیلی بد تره

ریشه ی غمی که کاشتی تو دلم

نمی ذاره عشق تو یادم بره

آدما می گن که دیوونه شدم

آره راست می گن خودم خوب می دونم

دیگه مجنونم ازم عاقل تره

واسه ی همین نمی خوام بمونم

امروز از کوچه ی تو رد می شدم

که هواش عطر تو رو برام داره

چه کلنجاری می رفتم با چشام

تا نذارم دیگه بارون بباره

وقتی که قدم زنون رد می شدم

یاد اون عشق قدیمی زنده شد

با همه تلاشی که کرده بودم

باز دوباره اشک من برنده شد

می چکید اشکم رو جای رد پات

که ازش گلهای رنگی در بیاد

میون حرفای گنجشکای شهر

شنیدم دلت می گفت منو می خواد

انگاری هنوز تو بودی که می گفت

تا ابد میاد و پهلوم می مونه

چی شد اما که پشیمون شدی باز

اینو حتی اوس کریم نمی دونه

تک نگاهم رو زدم به آسمون

ولی حتی خدا اشکمو ندید

اونی که دنبال عشقشم هنوز

حیف که فریاد منو نمی شنید

یاد لبخندای روز اول و

یاد گریه های آخر کردم

جایی واسه من نذاشتی که حالا

دوباره بتونم و بر گردم

آره تو رفتی ولی ناز نگات

هنوزم سینه ام و آتیش می زنه

وقتی عکستو تو دفتر می بینم

هنوزم دلم می گه مال منه

این گناه منه که عاشقتم

خودتم خوب می دونی دوست دارم

ولی باز با همه ی عاشقیام

وقتشه دوباره تنهات بذارم

لگد اشکای روی گونه هام

باغ لبخندمو می خشکونه

یاد تو مثل غباری که گذشت

تا ابد توی دلم می مونه ...
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:12  توسط فهیمه  | 

حرفی برای گفتن نمانده...!!!

حرفی برای گفتن نمانده

وقتی تو خاموشی چه دلیلی هست برای شادی

 وقتی تو نیستی چه بهانه‌ای برای گریه هست

 وقتی حضور چشمانت نیست چه نیازی به زندگی است

 وقتی تو میروی چه اهمیتی دارد تپیدن قلب

وقتی عشقت را دریغ کردی بیهوده شد وجود من

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:9  توسط فهیمه  | 

سخته

سخته

برای تو بودن سخته

برای تو موندن سخته

برای تو خوندن از عشق سخته

دوست داشتنت سخته

دوری سخته

نبودنت سخته

نگاه نکردنت سخته

تو اغوشت نبودن سخته

و............................

همش سخته خیلی سخته ولی تحمل میکنم

چون دوست دارم چون میخوامت چون منتظرتم

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:6  توسط فهیمه  | 

از پنجره ....

پنجره ای نشانم دهيد تا من برای هميشه نگاه منتظر پشت آن باشم.

پنجره ای نشانم دهيد.

من خانه ای دارم با چهار ضلع بلند آجری

روشنايی خورشيد را از ياد برده ام

آسمان پر ستاره را نيز.

پنجره ای نشانم دهيد.

پنجره ای كه پرواز گنجشكان را از پشت آن تماشا كنم

و خوشبختی مردمان را و گذر فصلها را.

در كوچه ما خانه ها را بی پنجره می سازند.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:4  توسط فهیمه  | 

رفتی؟

رفتیو خاطره های تو نشسته تو خیالم
                                         غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:3  توسط فهیمه  | 

خسته ام

زندگي فصل پر از روياست

زندگي دشتي پر از غوغاست

زندگي پرواز افکار نگاه ما به قهر سينه و دلهاست

زندگي رفتن به اوج ديدني هاست

شيوه رقص پرستو هاست

زندگي روييدن گلها در تن صحراست

آري زندگي زيباست

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:2  توسط فهیمه  | 

آری زمانه ی بدیست

قصه از این قرار است...

من و تو...

در گرداب بی رحم زندگی...

به دنبال فرشته میگشتیم.

در حقیقت ....

ما هر کدام...

دیگری را...

کشتیم.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:1  توسط فهیمه  | 

از خدا پرسیدم چی دوست داری ؟ گفت : سخاوت . دیوانه گفت: حماقت . غم گفت: ملامت . کوه گفت: صلابت . معشوق گفت : نگاهت . فدای تو که گفتی : رفاقت
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:33  توسط فهیمه  | 

جوک

یه نفر ميگن: با ?حيدر? جمله بساز، ميگه: اومدم در خونتون هي در زدم، هي در زدم، هيچكي درو باز نكرد. بهش ميگن: نه بابا، با ?آقا حيدر? جمله بساز، ميگه:‌ اومدم در خونتون، آقا! هي در زدم، هي در زدم، هيچكي در رو باز نكرد!
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:14  توسط فهیمه  | 

موضوع اصلی را فراموش نکن

بعضی وقتها انقدر به جزئیات و حاشیه مسائل می پردازیم که موضوع اصلی را به کل فراموش می کنیم ُ شاید بتونم منظورم را با داستان زیر بهتر بیان کنم

خانمی طوطی خرید٬ اما روز بعد آن را به مغازه برکرداند. او به صاحب مغازه گفت: این پرنده صحبت نمی کند! صاحب مغازه پرسید: آیا در قفس آینه ای هست؟!؛ طوطی ها عاشق آینه هستند: آنها تصویرشان را در آینه می بینند و شروع به صحبت می کنند. آن خانم یه آینه گرفت و رفت.

روز بعد آن خانم برگشت٬ طوطی هنوز صحبت نمی کرد. صاحب مغازه پرسید: نردبان چه؟ آیا در قفسش نردبانی هست؟ طوطی ها عاشق نردبان هستند! آن خانم یک نردبان گرفت و رفت.

اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: آیا طوطی شما در قفس تاب دارد؟نه؟!خوب مشکل همین است. به محض اینکه شروع به تاب خوردن کند٬ حرف زدنش تحسین همه را برمی انگیزد. آن خانم با بی میلی یک تاب خرید و رفت.

وقتی آن خانم روز بعد وارد مغازه شد! چهره اش کاملا تغییر کرده بود. او گفت: طوطی مرد!

صاحب مغازه شوکه شد و پرسید: واقعا متاسفم٬ آیا او یک کلمه هم حرف نزد؟

آن خان پاسخ داد: چرا! درست قبل از مردنش با صدایی ضعیف از من پرسید که آیا در آن مغازه٬ غذایی برای طوطی نمی فروختند؟!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:33  توسط فهیمه  | 

بهتر است بدانیم

بهتـر اسـت بـدانیـم کـــه ...


* بـدانیـم کـه ؛ تا روزی که بخشیدن را یاد نگرفته ایم ؛ زندگی کردن را نخواهیم
آموخت .
* بـدانیـم کـه ؛ برای غالب شدن بر عادت زشت شکایت کردن ، باید برکات زیبای
خـداونـد را بشماریم .
* بـدانیـم کـه ؛ خـدا می خواهد در هر لحظه ای برای هریک از ما همه چیز باشد .
* بـدانیـم کـه ؛ آنچنان که جواهر بدون ساییدن براق نمی شود ، ما هم بدون درد کشیدن ، کامل نخواهیم شد .
* بـدانیـم کـه ؛ کمک خـدا فقط به اندازه یک دعا از ما فاصله دارد .
* بـدانیـم کـه ؛ بهتر است نقشه های خود را با مداد تصورات خود بکشیم و آنگاه پاک کن را به دستان پرقدرتخـداونـد بسپاریم .
* بـدانیـم کـه ؛ پاسخ درست خداوند همیشه بعد از درخواست اشتباه ما روشنایی بخش است .
بیایید هر روز تازه را با دلایل خاصی که آن روز دارد به ستایش خـداونـد مشغول باشیم و در آن روز شاهد خلق بهترین و زیباترین لحظه ها باشیم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:29  توسط فهیمه  | 

وبعد از رفتن

 

و بعد از رفتنت!….

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم.

پس ازِ یک جستجوی نقره ای

در کوچه های آبی احساس

تورا از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی وحسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را به روی اشکی از جنس غروب

ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ، شاید خطا کردم

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره

با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو

هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد!

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام

برگرد !

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم وپرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:27  توسط فهیمه  | 

عشق من

عشق من ، منو صدا کن
منو از خودم رها کن
تو اجاق مرده ی دل
آتشی تازه به پا کن
تو منو از نو بنا کن
عشق من منو صدا کن
قصمو بی انتها کن
روبروت آینه بذار
ابدیتی بنا کن
عشق من ، منو صدا کن
قصه ی نگفته ام من
تو بیا روایتم کن
از عذابم راحتم کن
ای صدای تو نهایت
راهی نهایتم کن
عشق من ، منو صدا کن
تو منواز نو بنا کن
رهسپار قصه ها کن
تو به خاسکتر نگاه کن
آتشی تازه به پا کن
ای بهار انتظارم
من زمین بی بهارم
شوره زار انتظارم
چهره ی شکسته دارم
جسم و جانی خسته دارم
به در ویرانه ی دل
بغض قفل بسته دارم
عشق من ، منو صدا کن
منو از خودم رها کن
تو اجاق مرده ی دل
آتشی تازه به پا کن
تو منو از نو بنا کن
عشق من ، منو صدا کن
قصمو بی انتها کن
روبروت آینه بگذار
ابدیتی بنا کن
عشق من ، منو صدا کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:24  توسط فهیمه  | 

درس خواندن در جوانی مشکل است
                  علتش هم دختران خوشگل است
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:23  توسط فهیمه  | 

شروعی دوباره برای به زیبا داشتن

خدایا می خواهم ...

تَوان آن را داشته باشم که ادامه دهم اگر زمانه بر وفق مراد نگشت از نو آغاز کنم زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران ناتوان از دیدانند می خواهم... امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا تا رویاهایم همچنان ادامه یابد... و خردمند آنگونه که به آینده چشم داشته باشم...

خط آخر... همه گناهکارند....هیچ کس از خود ما گناهکارتر نیست بالاترین...بالاترین خودت باش... آنقدر قوی باش که بتوانی با روزگار روبرو شوی . آنقدر ضعیف باش تا بتوانی قبول کنی که نمی توانی همه ی کارها را به تنهایی انجام دهی . و در مقابل کسانی که به کمک تو احتیاج دارند بخشنده باش . در مورد نیاز های شخص ات صرفه جو و قانع باش . آنقدر عاقل باش تا قبول کنی در مورد همه چیز آگاهی نداری . آنقدر ساده باش که به معجزه اعتقاد داشته باشی . شادی هایت را با دیگران تقسیم کن . در غم و اندوه دیگران شریک شو . راهنمای افرادی باش که خود را گم کرده اند . هنگامی که تردید داری پیرو کسانی باش که به موفقیت رسیده اند . اولین کسی باش که به رقیب پیروزت تبریک می گویی آخرین کسی باش که از رفیق شکست خورده ات انتقاد می کنی . برای اینکه دچار اشتباه نشوی از جایی که قدم بعدیت را می گذاری مطمئن شو . از مقصد و هدفت خاطر جمع شو تا مبادا راه غلط را بروی . با کسانی که به تو عشق می ورزند مهربان باش . و بالاتر از همه خودت باش...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:18  توسط فهیمه  | 

بیا با هم باشیم..................

خداحافظ گل لادن،  تموم عاشقا باختن

ببین همگریه هام از عشق چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه،  گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش، دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش، گلای باغچه مو سوزوند

تو این شبهای تو در تو،  خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم، گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب، غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری، بگو از شب چی می دونی

تو این رویای سردرگم،  خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم

خداحافظ گل پونه،  که بارونی نمی تونه

طلسم بغضو برداره از این پاییز دیوونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 17:6  توسط فهیمه  | 

حرفهای با مزه

اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بدان بنزین نداره سکته کرده
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 16:57  توسط فهیمه  |